چرا به خودت این جراتو دادی هان؟
چرا؟.... چرا؟ چرا چرا؟
جواب چراهای منو چی می خوای بدی چی می خوای بگی؟
چی به من بگو چی؟ منتظر جوابم چی می خوای بگی؟
مگه من باهات چیکار کرده بودم؟ من چه کار کردم؟ چرا این کارو کردی؟
من هیچی نمی دونم یه چیزی بگو
دلم می خواد همین جوری گریه کنم اما کار من دیگه از گریه گذشته، تموم شد اون وقتی که بی محابا گریه می کردمِ، اون وقتایی که آرومم می کردی می گفتی دوستم داری می گفتی ان شاء الله همه چیز درست می شه غصه هیچی را نخور. وقتی به گذشته فکر می کنم حالم از همه حرفات به هم می خوره ازت متنفرم، دیگه دلم نمی خواد بهم نزدیک بشی دیگه دلم نمیخواد خودمو تو بغلت رها کنم و غصه هیچی را نخورم و غرق تو بشم، یادته وقتی از ناراحتی می لرزیدم وقتی منو بغل می کردی و من تو بغلت اشک می ریختم وقتی از هوس تمام وجودت می لرزید وقتی حتی نمی تونستم دستتو بکشم کنار، به چشمات نگاه کنم یا حرفی بزنم تو می گفتی گریه کن، اینجا جای گریه کردنه. اینجا جایی هست که تو حاجت می گیری شفا می گیری. راست می گفتی همین طور بود که می گفتی، آخه تو از نظر من پاک بودی، تو مقدس بودی، اما ....
چرا هیچی نمی گی نکنه روت نمی شه؟ یه چیزی بگو از خودت دفاع کن وقتی سکوت می کنی و به من خیره می شی حالم بیشتر ازت به هم می خوره حرف بزن زود زود زود.
دیگه نمی خوامت تو مقدس نیستی. تو مقدس نیستی نیستی تو مقدس نیستی نیستی نیستی
دفاع کن از خودت یه چیزی بگو حتی اگه خواستی بهم فحش بده ولی سکوت نکن، سکوت نکن خواهش می کنم سکوت نکن یه کاری کن باور نکنم آره حقیقت تلخه. من به دروغات راضی ترم
پ.ن: دلم برای بچگیهام تنگ شده، حداقل خوبی که داشت این بود که وقتی ناراحت می شدی گریه می کردی وقتی اعصابت خورد می شد وقتی با آبجی کوچولوت دعوا می کردی می تونستی خودتو سبک کنی با کسی درد دل می کردی اما حالا من چیکار کنم؟ هیچی نمی دونم هیچی. دارم دیووونه می شم کار من از گریه گذشته.... نمی دونم با این احساس درونم چه کنم؟ چه غلطی کنم چه کار کنم هیچی نمی دونم حالم خیلی بده خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی.
دیشب یه خواب خیلی بدی دیدم، خدا کنه فقط یه کابوس باشه... همه چی هم باعث می شه که دلهرم بیشتر بشه. چه حس بدی دارم.
هیچ وقت اینقدر مضطرب نبودم.
هیچی آرومم نمی کنه حتی چت کردن که وقتی باهاش خودمو سرگرم می کردم همه چی یادم می رفت.
. انگار باز حس ششمم داره یه چیزایی حدس می زنه که می خواد اتفاق بیفته...
نتونستم احساسمو به کسی توضیح بدم، آخه کسی می فهمه که چی داره توی دل من می گذره؟ هر کسی به فکر خودشه. اگه...
فقط می خوام وقتمو بگذرونم و فکر کنم.
وقتی که راه می رم بیشتر تو فکرم می یاد
+:خب ما هم اینا را می بینیم!
ـ: ما که فقط سنگ قبرشون را می بینیم، پس خودشون چی؟
+: من می تونم ببینمشون! و من اگه زودتر از تو مردم، که ان شاء الله هم همینطوره، خودمو به تو نشون می دم که دلت برام تنگ نشه!
: کی گفته دل من برای تو تنگ می شه؟ من هیچ وقت در نبود تو احساس دل تنگی نمی کنم! (کاشکی می شد همیشه در زندگی شما، شما را ملاقات می کردم، مرده اتان پیشکش!)
چشمایت را ببند…
اگر نمی بندی به من نگاه نکن
لااقل بگذار من چشمانم را ببندم تا چشمانت را نبینم...
میخواهم بسوزانمشان
میخواهم کمی خاکسترش کنم…
میخواهم اتش بزنم انها را!
اری میترسم/
میترسم از چشمانت
اگر روشنتر از این شوند بی هیچ شک و تردیدی ذوب میشوم اینبار
و من میترسم از بودن و ذره ذره نابود شدن
درست مثل ان یخ …
که در اوج تنهایی کنار خیابان ،زیر دستان مرد یخ فروش
به عشق اسمان ابی ذوب شد و شد و شد و شد…
میترسم که مثل ان تکه یخ، بی خبر /
ذوب شوم .../
غرق شوم....../
نیست شوم ..../
از دست دروغاش خسته شدم.
{ش!
امروز هوس کردم بیام و پست های گذشته را دلیت کنم!
امروز بیشتر پستام دلیت شد، (برای چندمین بار است که این اتفاق می افتد)
این قالب هم شاید ششمین قالب این وبلاگ باشد!
بهش گفتم اگه واقعا درست باشه من دعا می کنم که بمیرم، پیش خدا التماس می کنم که منو راحت کنه.
اون گفت: عزیز من تو با کدام رو می خوای بری اون دنیا؟ می خوای جواب سوال جوابهای خدا را چی بدی؟
دیدم راست می گه آخه خدا چی می گه؟
+پی نوشت: دلم می خواد جایی باشه که آنقدر گریه کنم که همه چی یادم بره، آن قدر گریه کنم که از حال برم.
تو بیا تا لحظه ای فراموشش کنم، اگر چه لحظه هایم مملو از او است.
تو، تو با من باش تا خودم را غرق زندگی کنم اگر چه زندگی بدون فکر او عذاب آور است.
تو، تو نمی توانی جای او را بگیری ولی با من باش.
